مامان مریم و جوجوی 4 ماهش
4 ماهه که تو وجودمی مامان، حس خیلی خوبی دارم... تمام خوبیای دنیا تو وجود تو خلاصه میشه... با وجود تو جز به پاکی نمیشه فکر کرد... چقدر حس آرامش و سبکی میکنم... تو فرشته ای از طرف خدایی، واسه همینم انقد آرومم میکنی عزیز دل... اینو بدون که تمام زندگیمی... به اندازه عظمت هستی دوستت دارم...
شهریور ماه و اتفاقات جور و واجورش... این ماه سرمون خیلی شلوغ بود مامان، همش در حال انتخاب کردن سرامیک و سنگ و کاشی و... واسه خونه جدیدمون بودیم،یه روزم واسه خریدرفتیم اردبیل، تا شب اونجا بودیم ولی واقعا خسته شدیماااا، بابایی هم خیلی خسته شده بس که اینور و اونور دویده... بروی خودش نمیاره ولی خستگی از سرو روش میباره... عوضش وقتی تو اومدی تمام خستگیمون از تنمون در میره... آخه داریم خونه رو واسه اومدن تو آماده میکنیم قند عسلم...
راستی این ماه رفتیم عروسی سمیرا جون دختر عمه مامان ،خیلی خوش گذشت... الهام جونو علی کوچولو هم اومده بودن...
دیگه انتخاب واحدم کردیمووووووو قراره که چهار پنج ماه با هم راه دانشگاهو بریمو برگردیییییییییم،قول بده که باهام راه بیای و وسط راه جا نزنی و مامانو نشونی سر جاش...
خدایا بهم قوت ادامه راهو بده...تا الان که مشکلی نداشتم، سر حال سرحالم، شکرت... بعد از اینم به خودت میسپارم خدای مهربونم...


مامان مریم و جوجوی 4 ماهش
