شروع ترم 3...
بازم مهر ماه شد و بازم کلاسامون شروع شد... خونمونم که هنوز نتمومیده، مستاجرمون اومده ،خودمونم سخت مشغول کارای خونه ایم...عزیز دل مامان! ممنونم که پا به پای مامان داری مشکلاتو پشت سر میذاری... ممنونم مامانم... هر روز صب میریم سر کلاسا، برمیگردیم به کارگر بناهامون سر میزنیم، میریم خونه خاله گیسو اینا نهار میخوریم بعدش بابایی از مدرسه میاد دنبالمون که بریم سراغ کارا... بابا وحیدم شدیدا اذیت شده تو این مدت مامان جان، باز ما یه جایی برا استراحت داریم اما بابای بیچاره اونم نداره، آخه خونه خاله اینام یکم معذبه... خیلی دلم به حالش میسوزه... تو این مدت به خاله گیسو هم حسابی زحمت دادیم، کلی شرمندمون کرده، خاله جون! پاستیلم برات بوس میفرسته وتشکر میکنه به خاطر زحمتی که واس همامان و باباش کشیدین... نامزد خاله هم کلی تواین مدت برامون زحمت کشیده...بابایی هر کاری داشت از سر کار زنگ میزد عمو میرفت انجام میداد... بیچاره مثلا داره واسه کنکور ارشد میخونه... یه شبم اومد با بابا وحید کلی خونه رو تمیز کردن، دستش درد نکنه... عمو حسن جوجوی من برات دعا میکنه که قبول شی...
بعضی شبا رو خونه خاله میموندیم، بعضی شبا میرفتیم روستا، دوباره صب ساعت 6 برمیگشتیم، روزای سختی بود ولی به امید خدا خوب سپری شدن...خیلی سر حال وشادابم مامان خیلی ی ی ی
خدایا بخاطر همه چیز ممنون!!!!
ایشالا که خدا کمکمون کنه تا مشکلی پیش نیاد...


شروع ترم 3...
