محیا ستاریمحیا ستاری، تا این لحظه: 13 سال و 8 ماه و 18 روز سن داره

محیایی

بدون عنوان

امروز (22 دی ماه) خاله ها (نگار، فاطی، الهام) اومدن خونمون... کلی بهمون خوش گذشت... برف سنگینیم باریده، همه جا یخ بندونه... دیروز مدرسه ها تعطیل بود، باباوحید رفت خاله فاطی رو بیاره خونمون اما از بس یخ بندون بود نتونسته بود تا خوابگاه بره...
22 دی 1391

کریسمس مبارک...

دیروز (12 دی)  کریسمس بود رفتیم واست یه پلاک وان یکاد انتخاب کردیم، تا بندازیم گردنت چشم نخوری محیایی مامان... راستی کریسمس مبارک دلبرکم... امروز رفتیم پلاکو برات خریدیم دختر گلم...مبارکت باشه خوشگلم
13 دی 1391

بدون عنوان

(9 دی) قراره 4 تا کتاب بخونیمو هر کدومو تو 5 صفحه خلاصش کنیم... از دیروز صب منو بابایی نشستیم همینجور دنبال کتابیم...دیگه بابا وحید میخونه خلاصشو میگه من مینویسم... از کت وکول افتادیم بابا ساعت 4 صبه، من دیگه نای بیدار موندن ندارم ولی بابا وحید همچنان داره میخونه... دوست دارم عشق مامان...
9 دی 1391

انتخاب اسم خانوم کوچولومون...

بعد از تعیین جنسیت کاوش رو شروع کردیم واسه پیدا کردن یه اسم با مسما... چند روز پیش کلی سایتا رو زیر و رو کردم، کلی اسما رو با معنیاشون نوشتم، از بینشون محیا رو انتخاب کردم، دلم میخواست یه اسمی برات انتخاب کنم که معنی زندگی داشته باشه... اخه شما تمام زندگی منو بابایی... البته اینم بگم که اولش دوس داشتم اسمتو آیناز بذارم، بابا وحیدم تایید کرده بود ولی چه کنیم که عمه عاطفه اسم دخترشو گذاشته آیناز... فعلا که اسم شما شد محیایی... شاید بابا دوس داشت عوض کنه... حالا ببینیم چی میشه!!!!!!!!!
23 آذر 1391

آبان 91...

دلبرکم خداروشکر دیگه کار خونمون تمومید، وسایلو با خاله گیسو  چیندیم، دیگه بعداز مدتی با خیال راحت نشستیم تو خونمون... آخیش، خدایا شکرت... (9 آبان)  نقشه برداری داشتیم، روز پر دغدغه ای بود... بچه ها باهم دعوا کردن سر کار کردن با دوربین... یه کوچولو اعصابمون خردید دخملی مامان... زندایی الهام با علی کوچولو اومدن خونمون 2 روز مهمونمون بودن... (17 آبان) صب ساعت 8،واسه درس مصالح ساختمانی کنفرانس داشتیم، موضوع کنفرانسمون جوش بود، شبش بابا وحید جوشو کامل واسه من و خاله درس داد... پشت تریبون که بودم همش لگد میزدی قند عسلم، آخه از این ماه لگد زدنو شروع کردی، اگه بدونی چه حس خوبی داشتم... پاستیل مامان اولین کنفرانسش بوداااااااااااااااا، ا...
29 آبان 1391

شروع ترم 3...

بازم مهر ماه شد و بازم کلاسامون شروع شد... خونمونم که هنوز نتمومیده، مستاجرمون اومده ،خودمونم سخت مشغول کارای خونه ایم...عزیز دل مامان! ممنونم که پا به پای مامان داری مشکلاتو پشت سر میذاری... ممنونم مامانم... هر روز صب میریم سر کلاسا، برمیگردیم به کارگر بناهامون سر میزنیم، میریم خونه خاله گیسو اینا نهار میخوریم بعدش بابایی از مدرسه میاد دنبالمون که بریم سراغ کارا... بابا وحیدم شدیدا اذیت شده تو این مدت مامان جان، باز ما یه جایی برا استراحت داریم اما بابای بیچاره اونم نداره، آخه خونه خاله اینام یکم معذبه... خیلی دلم به حالش میسوزه... تو این مدت به خاله گیسو هم حسابی زحمت دادیم، کلی شرمندمون کرده، خاله جون! پاستیلم برات بوس میفرسته وتشکر میکنه...
18 آبان 1391

خدایااااااا دخمل چوچولوم تو راهه ه ه ه...

وای مامان! ذوق مرگ شدم بس که برگه سونو گرافیو خوندم... 1 مهر رفتم پیش خانوم دکتر واسه سونو و چکابو دیدن قند عسلم رو صفحه مانیتور... دارم میمیرم از خوشحالی ی ی ی ی ی... FHR =135 وسن حاملگی بر اساس FL =28 و BPD =44 میلیمتر حدود 19 هفته میباشد. جنس مونث میباشد... هوراااااااااااااااااااااااااااااا...خدایا شکرت خدااااااا... آخیش دیگه میتونم دخترم صدات کنم... دخترم اگه بدونی چقد خوشحالم... دختر گلم آرزو میکنم سلامت باشی و ما بتونیم پدر و مادر خوبی برات باشیم... دخترم آرزومه لیاقت داشته باشیم خوب تربیتت کنیم... خدایا دوست دارم... دوست دارم خدا جونم...
3 مهر 1391

مامان مریم و جوجوی 4 ماهش

4 ماهه که تو وجودمی مامان، حس خیلی خوبی دارم... تمام خوبیای دنیا تو وجود تو خلاصه میشه... با وجود تو جز به پاکی نمیشه فکر کرد... چقدر حس آرامش و سبکی میکنم... تو فرشته ای از طرف خدایی، واسه همینم انقد آرومم میکنی عزیز دل... اینو بدون که تمام زندگیمی... به اندازه عظمت هستی دوستت دارم... شهریور ماه و اتفاقات جور و واجورش... این ماه سرمون خیلی شلوغ بود مامان، همش در حال انتخاب کردن سرامیک و سنگ و کاشی و... واسه خونه جدیدمون بودیم،یه روزم واسه خریدرفتیم اردبیل، تا شب اونجا بودیم ولی واقعا خسته شدیماااا، بابایی هم خیلی خسته شده بس که اینور و اونور دویده... بروی خودش نمیاره ولی خستگی از سرو روش میباره... عوضش وقتی تو اومدی تمام خستگیمون از تنمون...
27 شهريور 1391

سفر به زنجان وکرج...

22 تیرماه: با دایی فضل اله رفتیم زنجان، آیدا جونم باهامون اومده بود، ولی زندایی باهامون نبودا، مونده بود خلخال... یه هفته زنجان موندیم ولی حالم خیلی بد بود مامانی...هیچی نمیتونستم بخورم...خیلی خیلی سخت بود... راستی با خاله زهرا اینا وخانوم گودرزی اینا کلی رفتیم خوش گذروندیم،خیلی کیف داد... (خانوم گودرزی مامان دوست دختر خاله زهر ه س ،2تا دختر خیلی خوشگلم دارن زهره و زهرا) یه هفته بعد بابایی اومد دنبالمون برگشتیم خلخال... ماه رمضونم به سختی گذروندیم پاستیلم... آخه حالم خیلی خیلی بد بود دلکم... ولی گذشت دیگه ه ه ه 31 مرداد رفتم پیش خانوم دکتر سونوگرافی شدم خداروشکر گفت سالم سالمی ی ی ی...خدایا شکرت...اللهم صل علی محمد و آل محمد... بعدشم بر...
30 مرداد 1391
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به محیایی می باشد